میترسم...
انقدر دوستت بدارم که خدا هم شک کند
که اغاز عشق از ادم و هوا بده یا از
مـــــــــــــــــــــا
سکوت سرد فاصله ها تنم را
میـــــــــــــــــلرزاند
وقتی به نبودنت فکر میکنم
مـــــــــــــــیسوزم
به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم....
واااااااااااااااای از روزی
که شریک خاطره هایت یه شماره خاموش باشدو
یه سیــــــــــــــــــــگار روشن
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم
ببین
این دیوار لامروت دیگر جای برای خط کشیدن ندارد
خوش به حال تو که خودت را راحت کردی
یک خط کشیدی تنها ان هم
روی مــــــــــــــــــن
دیشب از دلتنگیت بغض گلویم رشکست
گریه شد برفراز ارزو هایم نشست
من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل
تا باشد یادی از روزی که بر قلبم نشست
تو را دوست دارم
وقتی میان غم گم میشوم
و در اغوش تو پیدا میشوم
تو را دوست دارم
وقتی درمیان دلتنگی ما در میان چشمان تو پیدا بود
تو را دوست دارم
ان زمان که از صدای قلب تو از خواب بیدار میشوم
تو را دوست دارم ....
گفتی مسافری و من انقدر عاشقم که
سالهاست نماز دلم را
شکسته میخوانم
.
.
.
مهربانیت را با دلم پیوند زدم
تا دور بودن رو احساس نکنم
ام باز
دلتنگم..
.
.
.
نفسم....
تو رو از من بگیرند
میمــــــــــــــیرم